شعر عاشقانه
از غمش با دودو دم همدم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل ديوانه را
سوخت بي پروا پر پروانه را
عشق از من گذشتي خوش گذر
بد از اين حتي تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بيرون کن ز سر
ديشب از کف رفت فردارا نگر
آخرين يکبار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل نبند
عاشقي را دير فهميدي چه سود
عشق ديرين گسسته تاروپود
گرچه آب رفته باز آيد برود
ماهي بيچاره امامرده بود
+ نوشته شده در 2011/8/12 ساعت 13:25 توسط یاور هاشمی
|